بیگانه
  
 L''étranger -Albert Camus
 
آبان 1388
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            
 
آرشیو

سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو
پایگاه اطلاع رسانی تستهای غربالگری پیش از زایمان (سلامت جنین) و نوزادان
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
پنجشنبه 21 آبان ماه سال 1388
زمان

روزها باید که تا گردون گردان یک شبی                   عاشقی را وصل بخشد یا غریبی را وطن

هفته ها باید که تا یک مشت پشم از پشت میش        زاهدی را خرقه گردد یا حماری را رسن

ماه ها باید که تا یک پنبه دانه زآب و گل                    شاهدی را حله گردد یا شهیدی را کفن

سالها باید که تا یک کودکی از روی طبع                 عالمی دانا شود یا شاعری شیرین سخن

عمرها باید که تا از سنگ خارا زآفتاب                       در بدخشان لعل گردد یا عقیق اندر یمن

قرن ها باید که تا از لطف حق پیدا شود                       با یزیدی در خراسان یا اویسی در قرن

گر نمی خواهی که پرها رویدت زین دامگه                     همچو کرم پیله بر گرد نهاد خود متن


 
شنبه 11 آبان ماه سال 1387
شام مهتاب

شام مهتاب ( داریوش - مینا جلایی). شعر: شام مهتاب. شاعر: مینا جلایی. خواننده : داریوش اقبالی 

 

تو اون شام مهتاب کنارم نشستی
عجب شاخه گل وار به پایم شکستی

قلم زد نگاهت به نقش آفرینی
که صورتگری را نبود این چنینی

پریزاد عشقو مه آسا کشیدی
خدا را به شور تماشا کشیدی

تو دونسته بودی، چه خوش باورم من
شکفتی و گفتی، از عشق پرپرم من

تا گفتم کی هستی، تو گفتی یه بی تاب
تا گفتم دلت کو، تو گفتی که دریاب

قسم خوردی بر ماه ، که عاشقترینی
تو یک جمع عاشق ، تو صادقترینی

همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت
به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت

گذشت روزگاری از اون لحظه ناب
که معراج دل بود به درگاه مهتاب

در اون درگه عشق چه محتاج نشستم
تو هر شام مهتاب به یادت شکستم

تو از این شکستن خبرداری یا نه
هنوز شور عشقو به سر داری یا نه

تو دونسته بودی، چه خوش باورم من
شکفتی و گفتی، از عشق پرپرم من

تا گفتم کی هستی، تو گفتی یه بی تاب
تا گفتم دلت کو، تو گفتی که دریاب

قسم خوردی بر ماه ، که عاشقترینی
تو یک جمع عاشق ، تو صادقترینی

همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت
به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت

هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری
من اون ماهو دادم به تو یادگاری

هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری
من اون ماهو دادم به تو یادگاری

من اون ماهو دادم به تو یادگاری
من اون ماهو دادم به تو یادگاری
من اون ماهو دادم به تو یادگاری

 
چهارشنبه 18 اردیبهشت ماه سال 1387
حکیم عمر خیام
ماییم و می مطرب و این کنج خراب

جان و می وجام وجامه پر درد شراب

فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب

آزاد ز باد و خاک و از آتش و آب

 
چهارشنبه 22 فروردین ماه سال 1386
شکوفه می رقصد

شکوفه می رقصد از باد بهاری
شده سرتاسر دشت سبز و گلناری
شکوفه های بی قرار روز آفتابی
به صبا بوسه دهند با لب سرخابی
ای شکوفه خنده تو جلوه ها دارد
آن روی زیبا نظری سوی ما دارد

....
به یاد ما این را گوش کنید و با ویگن هم آوا شوید

(دزدیده شده از jina)


 
یکشنبه 27 اسفند ماه سال 1385
بی گناه

چند روز پیش یه جا یک شعری خوندم که خیلی فاز داد. اینجا میگذارمش شما هم بخونید:

 

شرمنده از آنیم که در این دار مکافات           اندر خور عفو تو نکردیم گناهی! 


 
چهارشنبه 9 اسفند ماه سال 1385
باید رفت!
ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش . .............. بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش.

خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد ...... بگذر ز عهد سست و سخن​های سخت خویش.

 
شنبه 5 اسفند ماه سال 1385
اسطرلاب

سالها پیش این شعر رو خوندم ، واسم جالب بود اما نمیدونم چرا؟!؟!

امروز اتفاقی باز این شعر اومد تو ذهنم!‌ الان هم واسم خیلی جالبه! اما حالا خوب می دونم چرا!!!

 

علت عاشق ز علتها جداست       عشق اسطرلاب اسرار خداست.

مولانا                                                            


 
دوشنبه 30 بهمن ماه سال 1385
حکیم خیام!
افسوس که بی فایده فرسوده شدیم
وز داس سپهر سرنگون سوده شدیم
دردا و ندامتا که تا چشم زدیم
نابوده به کام خویش نابوده شدیم

ظاهرا "دنیا همین بوده و هست."

 
جمعه 27 بهمن ماه سال 1385
زمان

من آخر مفهوم زمان رو نفهمیدم!

آخه مگه میشه واسه زمان واحد اندازه گیری تعریف کرد؟!!!


به نظر من یکی از احمقانه ترین اختراعات بشر همین واحد اندازه گیری زمان است!!! مسخره است: ثانیه، دقیقه، ساعت، روز،‌ ماه، سال...

از دید اونها چهار سال گذشت، از دید من خیلی ی ی ی ی یییی...

واسه همینه که هیچوقت زمان و تاریخ و ... یک اتفاق و رویداد تو ذهنم نمیمونه!!!


 
یکشنبه 29 مرداد ماه سال 1385
یک عمر عوضی فکر میکردم!

اصلا من نمی فهمم واسه چی از اول همه چیز رو عوضی فهمیدم!

من تا پارسال فکر میکردم نباید سمت چیزای بد رفت! اما هی می دیدم که هرچی میگن بده ؛ خوبه!!! تا اینکه من کم کم متوجه شدم که من الاغ از بچگی جای خوب و بد رو با هم عوضی گرفتم!

در همین راستا امروز در موردی مشابه دوزایم (۲ ریال سابق ۲۵ تومانی فعلی) افتاد! اونهم اینکه * حق گرفتنی نیست!* بلکه *حق دادنی است.* تو هرچی هم که زور بزنی که حقت رو بگیری فایده نداره. هرچی رو حقت بدونن خودشون بی درد سر بهت میدن!

نتیجه غیر اخلاقی (اخلاقی نه هااا چون در تضاد با مطالب بالاست!): زین پس از هرچه میگن خوبه دوری گزینیم و هرچه میگن بده از پی اش بشتابیم.

 

 

 

 


   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 6883


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها